اشعار شهاب مهری
«به مادرم ایران»
کاش! از شروع آبی پروازت من ابرهای همسفرت بودم
وقتی گلوله خورد به رویایت در اوج قصّه بال و پرت بودم
ایکاش! در نگاه غزلخوانها در نسخههای خطّی دیوانها
یا وقت خوشنویسی بارانها برگی برای شعر تَرت بودم
دست دعاست هشتیِ ایوانت قرآن به سر گرفته شبستانت
ایکاش! بر مُقَرنَس محرابی من چند کاشی از هنرت بودم
پس میزدم هرآنچه سیاهی را تصویرهای رو به تباهی را
ایکاش! پیش روی کمالالملک من بوم روشن سحرت بودم
کاش! آن دَمی که باد، هوایی بود مویت که باز، سرخ و طلایی بود
در فصل شانه کردن پاییزت من کوچهکوچه رُفتگرت بودم
در شهر خون، که اسلحهها گل داد ایکاش! آن دَمی که صدا گل داد
من موجهای رادیو خرّمشهر من پیکهای خوشخبرت بودم
ایکاش! تکیه داده به عزمی جزم با خشمِ بادهای طبس همرزم
من جای دانهدانهٔ آن شنها هم تیغ تشنه، هم سپرت بودم
سربار من دو شاخهٔ بیبارست دردا! که زیر برف گرفتارست
دستم اگر که نوبر زخمی داشت من هم درخت پُرثمرت بودم
امشب چه شاعرانه سخن گفتی با لحن مادرانه به من گفتی:
ایکاش! در قنوت غزلهایت آمین آهِ بیاثرت بودم
19
0
نکند شب به خاک افتاده!
بر زمین بافههای گیسویند
گرچه پرپر شدند در کوچه
گُلسرها دوباره میرویند
مادری گرچه گاه بدحالست
دستهایش پزشک اطفالست
هم مُسکّن شدند، هم تببُر
بوسهها دانه دانه دارویند
طبق منشور سازمان ملل
موشکی رفته در اتاق عمل!
بمبها در گلوی درمانگاه
غدّههایی هزار کیلویند
شب، کجا میشود زیارتگاه؟
مدرسه؟ خانه؟ جاده؟ دانشگاه؟
ای سکوتی که زیر بارانی!
ابرها ننگ را نمیشویند
آسمان از ستون دود پُر است
قصهها از «یکی نبود...» پُر است
تختههای سیاهبخت کلاس
بی ستاره، بدون سوسویند
صبح با نور، روی تخته نوشت:
مدرسه میرود به سوی بهشت
روی رنگینکمان قدم به قدم
بچهها در مسیر اردویند
«خیره بر انفجار منظرهها
ایستادیم پشت پنجرهها
وا ندادیم لحظهای» این را
چسبها روی شیشه میگویند
زخم خوردند و روسفید شدند
ردّپاهای ما شهید شدند
کفشها در مسیر بارانی
آسمان را مدام میجویند
مادرم! خستهام دعایم کن
آه! ایران من! صدایم کن
ذکرهایت همیشه تازهدمند
کلماتت همیشه خوشبویند
21
0
5
از صحبت روشن "سحر" خواهد گفت
از مجری و قاب شعلهور خواهد گفت
دیروز تو اخبار جهان را گفتی
امروز جهان از تو خبر خواهد گفت
201
0
5
باید شهیدان ما را امروز دنیا ببیند
باشد که این آیهها را چشمان بینا ببیند
بر شانهی خاکی شهر تا آسمان رفت بالا
تا مزد افتادگی را امروز و اینجا ببیند
او سوخت تا بار دیگر چشمان گریان ایران
ققنوس را پر گشوده در آسمانها ببیند
افسوس درکی ندارم از آن همه زخم و تهمت
از حال مردی که خود را همواره تنها ببیند
میشد که از دور گاهی احوال گل را بپرسد
اما سفر کرد تا گل، تا حال گل را ببیند
امروز هر قطرهی اشک رای مجدد به او بود
وقت است نام خودش را در سیل آرا ببیند
538
0
5
به گرمی غنچهای را مینوازد مثل فرزندش
که از مهر و طراوت آفرید او را خداوندش
هوای خانه پاکیزهست در این شهر آلوده
هوای خانه را پاکیزه کرده دود اسپندش
کبوترهایی از نخ، جان گرفته با گرههایش
گلیمی بافته از آسمان دست هنرمندش
خدایا کاش مادر بیخبر از دردهایم بود
که با هر اتفاق تلخ، بالا میرود قندش
دوباره پنجره یخبسته، میکوبد به در طوفان
خزان پشت در است و همچنان سبز است لبخندش
صداقت را نشانم داده از آیینهها بهتر
که قولش قول و حرفش حرف و سوگندست سوگندش
گذشت از اشتباهاتم، شبیه جویبار از سنگ
اگر گاهی نبود اخلاق و رفتارم خوشایندش
به من گفته: مبادا مرگ بیدارت کند از خواب
به یاد چشم خوابآلود من ماندهست این پندش
568
0
4.29
در انتظار آمدن صبح عید بود
آغوشِ سردِ پنجره گرمِ امید بود
هر قفل بسته با صلواتش گشوده شد
تسبیح کهنهٔ پدرم شاکلید بود
قلبش هزار آینه شد رو به آفتاب
در سینهاش مزار هزاران شهید بود
او شمرخوانِ تعزیهها بود سالها
در چشم اهل عشق ولی روسفید بود
تقویم را ورق زدهام، بی حضور او
اسفند اولین ورق سررسید بود
یک روز بال و پر زد و سوی بهار رفت
آن پنجره که منتظر صبح عید بود
688
0
4.43